به قلم حمدالله شایانی

در جامعه ایران، پدیدهای نگرانکننده در حال وقوع است که دیگر نمیتوان آن را یک مسئله فردی یا گذرا دانست: «بحران بازنشستگی». وقتی شمار قابلتوجهی از کارمندان و نظامیان، ماهها پیش از رسیدن به دوران بازنشستگی، به دنبال شغل دوم یا سوم هستند، این وضعیت نشانهای از «ناراشیانیِ اقتصادی» است، نه یک ضرورت شخصی. بازنشستگی در معنای متعارف آن، دوره استراحت پس از سالها خدمت است؛ اما برای بسیاری از خدمتگزاران کشور، امروز به دوره «استیصال» و «جنگ با فقر» تبدیل شده است.
بازنشستگی؛ از استراحت تا استیصال
این واقعیت تلخ را نمیتوان نادیده گرفت: خدمتگزاران دولت، از معلم و فرهنگی گرفته تا نظامی و قاضی و استاد دانشگاه، در دوران بازنشستگی نه در آرامش، بلکه درگیر تأمین حداقلهای معیشت هستند. پرسش اصلی این است: چرا وقتی تورم به آسمان میزند، حقوقها در زمین میمانند؟ چرا بازنشستگان به جای استراحت، به دنبال «دردوشیفت» و کارهای طاقتفرسا هستند؟
افزایش سالانه حقوق، در برابر تورمِ خودسرانهی صنفها و کارخانهها، عملاً «کاهش درآمد» محسوب میشود. در چنین شرایطی، بازنشسته ناچار است برای حفظ سطح زندگی، به بازار کار بازگردد؛ بازگشتی که نه از سر میل، بلکه از سر ناچاری است.
چهار شکاف ویرانگر
جامعه ایران امروز با شکافهای ویرانگری روبهروست که هر یک، بخشی از بحران بازنشستگی را بازتولید میکند:
۱) شکاف ناترازی حقوق و مخارج: افزایش سالانه حقوق در برابر تورم، قدرت خرید بازنشستگان را کاهش میدهد. این شکاف، نه تنها معیشت را تهدید میکند، بلکه کرامت انسانی بازنشسته را نیز نشانه میرود.
۲) شکاف شکوه و نیاز: بسیار دردناک است که نظامیان ارشد، قاضیان، فرهنگیان و دیگر کارمندانی که عمری را با عزت و اقتدار در خدمت میهن بودهاند، در دوران بازنشستگی به دلیل ضعف توان جسمی و فقر معیشتی، مجبور به کارهای طاقتفرسا و بیمایه شوند. این یعنی «از بین رفتنِ عزتِ خدمت».
۳) شکاف نسلها: وقتی جوانان با مشکلات ازدواج و مسکن روبهرو هستند و بازنشستگان با فقر، جامعهای در آستانهی فروپاشیِ خانوادگی قرار میگیرد. پیامدهای آن—طلاق، اعتیاد و آسیبهای اجتماعی—به زودی هزینههای سنگینی بر دوش دولت خواهد گذاشت.
۴) شکاف همسانسازی و عدالت: همسانسازی حقوق نباید تنها به معنای افزایشهای صوری باشد؛ بلکه باید «عدالت در توزیع ثروت» و «کنترلِ بازار» را شامل شود. اگر نظامِ خدمت نتواند از خدمتگزارانِ خود در دوران کهولت محافظت کند، چگونه میتواند از وفاداریِ نسلهای آینده اطمینان حاصل کند؟
همسانسازی؛ مسکن یا درمان؟
افزایش حقوق در برابر تورمِ افسارگسیخته، شوخی است. همسانسازی، اگر تنها به افزایشهای صوری و متناسبسازیهای مقطعی محدود شود، نمیتواند زخم عمیق ناترازی صندوقهای بازنشستگی را التیام بخشد. آنچه نیاز است، اصلاح ساختاری است: کنترل تورم، شفافسازی منابع و مصارف صندوقها، تسویه بدهیهای دولت به تأمین اجتماعی و ایجاد نظام دستمزدی عادلانه که فاصله شاغل و بازنشسته را به حداقل برساند. بدون این اصلاحات، همسانسازی تنها یک «مسکن موقت» خواهد بود، نه درمان.
پیامدهای اجتماعی و امنیتی
این بیعدالتی، فقط یک مسئله مالی نیست؛ این یک «جنگ با ارزشها»ست. وقتی خدمت کردن به سختی و بیپولی منجر شود، آیندهی جوانان نیز در هالهی ناامیدی و بیثباتی قرار میگیرد. ما با یک بحران اجتماعی روبهرو هستیم که از بیکاری جوانان شروع شده و به فقر بازنشستگان ختم میشود. پرسش راهبردی این است: اگر نظام خدمت نتواند از خدمتگزاران خود در دوران کهولت محافظت کند، چگونه میتواند از وفاداری نسلهای آینده اطمینان حاصل کند؟
«کجا برود آنهایی که وطن را ساختهاند؟»
خدمت به میهن، نباید با تنهایی در برابر فقر پاداش داده شود. بازنشستگان، سرمایه انسانی و حافظه تاریخی این کشور هستند. بیتوجهی به آنان، تنها یک خطای سیاستگذاری نیست؛ تهدیدی برای انسجام اجتماعی و اعتماد عمومی است. اگر نظام خدمت نتواند عزت خدمتگزاران را در دوران کهولت حفظ کند، پرسش «کجا برود آنهایی که وطن را ساختهاند؟» بیپاسخ خواهد ماند. پاسخی که اگر در زمان مناسب داده نشود، هزینههای آن بر دوش کل جامعه خواهد بود.
این مقاله تحلیلی، دیدگاه نویسنده را بازتاب میدهد.