سوپرانقلابیون؛ یک رهبر مطیع می‌خواهند، نه یک مقتدای مقتدر!

به قلم  حجت‌الاسلام محمد منتج

                              رهبر انقلاب: حضور مردم در میدان همانند ۴۰ روز گذشته استمرار داشته باشد


در نظام اندیشه‌ی انقلابی، مرز ظریفی میان «سربازی» و «جنگجویی» وجود دارد؛ مرزی که بی‌توجهی به آن، می‌تواند انقلابی‌ترین شورها را به خسارت‌بارترین شرها تبدیل کند. این متن تلاش می‌کند عمق انحراف جریانی را نشان دهد که ولایت را نه برای «هدایت»، بلکه فقط برای «حمایت از خود» می‌خواهد. مسئله اینجاست: ما امام را برای «راهبری» می‌خواهیم یا برای «رهروی» از تشخیص‌های خودمان؟!

۱. بحرانِ هویت: سرباز در برابر جنگجو
نخستین گام برای فهم این انحراف، بازشناسی دو هویت متمایز در میدان انقلاب است: «سرباز» و «جنگجو». این دو، اگرچه در ظاهر ممکن است در یک صف دیده شوند، اما در عمق، از دو گوهر متفاوت سرشته شده‌اند.

سرباز، پروژه‌ی خود را در دلِ کلان‌پروژه‌ی «امام» تعریف می‌کند. برای او، راهبرد و روش، هر دو از مبدأ هدایت صادر می‌شوند. او خود را در هندسه‌ای می‌بیند که امام ترسیم کرده است. سرباز کسی است که در منظومه‌ی فکری او، «ایستادن» به فرمان امام، همان‌قدر انقلابی‌گری است که «تاختن» به فرمان او. او به دنبال مقصد است و مقصد را همان‌جایی می‌بیند که امام ایستاده باشد؛ چه در میانه‌ی میدان جنگ، چه در پای میز مذاکره. برای سرباز، امام «مقتدا» است؛ یعنی کسی که قبل از هر چیز، نگاه و تشخیص او را تنظیم می‌کند.

اما «جنگجو» لزوماً سرباز نیست. جنگجو موجودی است که پیش از هر مأموریتی، تشنه‌ی میدان است. او به دنبال میدان می‌گردد تا «شهوتِ تشخیصِ» خود را اشباع کند. او امام را به مثابه یک «مقتدا» نمی‌خواهد که نگاهش را اصلاح کند و افق‌های تازه بگشاید؛ او امام را به مثابه یک «سرکرده» می‌خواهد تا مطامع، خشم‌ها و پیش‌فرض‌های ذهنی او را لباس مشروعیت بپوشاند. اینجاست که انحراف آغاز می‌شود: وقتی نسبت با امام، از «پیروی» به «استخدام» تغییر ماهیت می‌دهد.

۲. درس‌گفتارِ کوفه؛ وقتی امام، ابزار می‌شود
اگر در تاریخ باریک شویم، انحرافِ بزرگِ کوفیان نه در «عدم شناخت»، بلکه در «وارونگیِ نسبت» با امام بود. آن‌ها امام را می‌شناختند، از حقانیتش آگاه بودند و حتی برایش نامه‌ها نوشتند و دعوتش کردند. اما سوپرانقلابی‌های آن روزگار، راهبر را برای «هدایتِ نگاه‌شان» نمی‌خواستند؛ آن‌ها به دنبالِ کسی بودند که «پروژه‌ی شخصی» آن‌ها را امضا کند.

برای آن‌ها، امام تا زمانی اعتبار داشت که کارکردِ «ابزاری» برای تحقق تشخیص‌های تند و تیزشان داشته باشد. آن‌ها امام را برای ارضای حسِ مبارزه‌جویی خود می‌خواستند، نه برای فهمِ مصلحتِ اسلام. برایشان مهم نبود که تدبیر امام چیست؛ مهم این بود که امام با خواست آن‌ها هم‌راستا باشد. به همین دلیل، وقتی دیدند تدبیرِ امام با «رادیکالیسمِ خودسرانه‌ی» آن‌ها همخوانی ندارد، او را رها کردند. در میانه‌ی راه، شمشیرها را غلاف کردند و به خانه‌هایشان بازگشتند. در واقع، آن‌ها وقتی دیدند امام قرار نیست «مجریِ تشخیصِ» آن‌ها باشد، تاریخ مصرف او را تمام‌شده پنداشتند.

این همان زخم کهنه‌ای است که هر از چند گاهی در پیکره‌ی امت سر باز می‌کند. منطق کوفی این است: «تو آنی که ما می‌خواهیم، وگرنه تنها می‌مانی». این منطق، نرم‌ترین شکلِ خروج از ولایت است؛ خروجی که با شعار حمایت آغاز می‌شود و با عملِ رها کردن پایان می‌یابد.

۳. سوپرانقلابی‌گریِ معاصر؛ تقلیلِ امام به «وویس‌پلیر»
این عارضه در فضای امروز نیز بازتولید شده است. سوپرانقلابیِ معاصر، در یک پارادوکسِ رفتاری شگفت‌انگیز، مدعیِ ولایت‌مداریِ مطلق است اما در عمل، مقتدایی می‌خواهد که «مطیعِ» او باشد! او از امام انتظار دارد که در دعواهای جناحی، در نفیِ این و آن، و در انتخاب روش‌های مواجهه با جهان، دقیقاً همان مسیری را برود که «تندرویِ شخصیِ» او حکم می‌کند.

او امام را برای نصرت بر رقیب سیاسی (از اصلاح‌طلب تا قالیباف و دیگران) می‌خواهد؛ نه برای فهمِ مصلحتِ کلانِ نظام. او راهبر را برای کوبیدنِ آمریکا و اسرائیل می‌خواهد، اما فقط با «نسخه‌ی خودش و برای دل خودش». اگر امام از مذاکره‌ای به مصلحت سخن بگوید، او آیه‌های مقاومت را زیر سؤال می‌برد. اگر امام به صبر و تدبیر فرمان دهد، او ندای خیانت سر می‌دهد. مشکل اصلی اینجاست: این جریان، خود را «ضبط‌صوتِ» امام نمی‌بیند که طنینِ صدای او را صادقانه و بی‌کم‌وکاست منتشر کند، بلکه امام را «وویس‌پلیرِ» خود می‌خواهد تا فقط فایل‌های صوتیِ تولیدشده در کارگاهِ ذهنیِ سوپرانقلابیون را با صدای بلند پخش کند!

این تقلیلِ شأن امام از «مقتدا» به «مُجری»، اوج خیانتِ نرم به ولایت است. اینان با امام چنان رفتار می‌کنند که گویی او کارمندِ تشخیص‌های آن‌هاست؛ اگر هم‌نظر بود، «سید علیِ عزیز» است و اگر نبود، به «ملاحظه‌کاری» و «محافظه‌کاری» متهم می‌شود. این دقیقاً همان ویروس کوفی است که خود را در قامت یک انقلابیِ پرشور استتار کرده است.

۴. فرجامِ سخن: عقلانیت، مرزِ میانِ حق و باطل
ولایت‌مداریِ واقعی، یعنی پذیرشِ عقلانیتِ راهبر، حتی وقتی با «منِ» رادیکالِ ما در تضاد است. کسی که امام را فقط برای «تأییدِ خود» می‌خواهد، در حقیقت در حال «پرستشِ تشخیصِ خویش» است، نه تبعیت از ولایت. این خودپرستیِ ایدئولوژیک، خطرناک‌ترین آفتی است که می‌تواند یک جریان انقلابی را به بیراهه بکشاند.

انقلابی‌گریِ منهایِ سربازی، چیزی جز یک «جنگجوییِ خودسرانه» نیست که در بزنگاه‌های سخت، صلحِ امام حسن (ع) را برنمی‌تابد و با تحلیلِ کوفی‌وار خود، آن را «ذلت» می‌نامد. همین جنگجوی خودسر است که در کربلایِ تشخیص‌های غلط، راهبر را در میان انبوهی از شعارهایش تنها می‌گذارد. او در هنگامه‌ی صلح، فریاد جنگ سر می‌دهد و در میدانِ تدبیر، تیغِ تهمت می‌کشد.

راه نجات، بازگشت به هویتِ «سربازی» است؛ جایی که عقلانیت و اطاعت، در هم گره می‌خورند. سرباز واقعی، تشنه‌ی فرمان است، نه تشنه‌ی میدان به هر قیمت. او می‌فهمد که گاهی ایستادن، خودْ جهادی اکبر است. او از فرمانده‌اش نمی‌خواهد که به دنبال او بدود، بلکه خود را در مسیر فرمانده قرار می‌دهد. همین؛ و تأمل در همین، شاید مایۀ عاقبت‌بخیری ما در ابتلائات آخرالزمانی باشد!

Leave a Reply

Your email address will not be published.