به قلم دکتر حسین حسینینژاد

تقابل ایران و آمریکا وارد یکی از پیچیدهترین و فرسایشیترین فصول خود شده است. آنچه در ظاهر امر مشاهده میشود، تصویر دو حریف راهبردی است که در کوچهای بنبست گرفتار آمدهاند و هیچیک قادر به عقبنشینی یا پیشروی قاطع نیستند. در انتهای این کوچه، هر دو طرف اقتصاد یکدیگر را در دریا به گروگان گرفتهاند: ایران با تهدید بستن تنگه هرمز، شاهرگ حیاتی انرژی جهان را نشانه رفته و آمریکا با محاصره دریایی، نفس اقتصاد ایران را به شماره انداخته است. در این میان، هر از گاهی عملیاتهای نظامی محدود و هدفمند به وقوع میپیوندد؛ درگیریهایی پینگپنگی که بیش از آنکه سرنوشت نهایی را رقم بزنند، صرفاً موقعیت شکننده موجود را حفظ میکنند و توازن وحشت را تداوم میبخشند.
اقتصاد زیر سایه محاصره و تابآوری در آستانه هشدار
واقعیتهای میدانی نشان میدهد که اقتصاد ایران تحت فشار بیامان تحریمها و محاصره دریایی، روزهای دشواری را پشت سر میگذارد. نرخ تورم فزاینده، کاهش ارزش پول ملی، کوچک شدن سفره خانوارها و افت مستمر قدرت خرید، زنگهای هشدار را در خصوص تابآوری اجتماعی به صدا درآورده است. تجربه تاریخی نشان داده که تابآوری جوامع، اگرچه عمیق و ستودنی است، اما نامحدود نیست. زمانی که فشار اقتصادی از آستانهای مشخص فراتر رود، ساختارهای اجتماعی ممکن است با اختلالهایی جدی و پیشبینیناپذیر مواجه شوند. در چنین بستری، شکستن محاصره دریایی نه یک انتخاب راهبردی، بلکه به ضرورتی حیاتی برای بقای اقتصادی و انسجام اجتماعی بدل میشود.
اما مسئله اصلی اینجاست: انتظار برای رفع خودبهخودی محاصره در شرایط «نه جنگ، نه صلح» توهمی بیش نیست. وضعیت کنونی، یک تعادل ایستا نیست؛ بلکه فرسایشی پویا و مداوم است که منابع قدرت ملی را روزبهروز تحلیل میبرد. این حصر یا باید با یک جنگ تمامعیار و پرشدت شکسته شود، یا از مسیر مذاکره و توافقی جامع برداشته شود. راه سومی در میانه متصور نیست. تداوم این وضعیت دوگانه، به معنای پذیرش تدریجی فرسایش و زوال است.
بنبست نظامی و دیپلماتیک: دو راه بسته
برای خروج از این بنبست، دو مسیر کلاسیک پیش روی تصمیمگیران ایرانی قرار دارد: گزینه نظامی و گزینه دیپلماتیک. اما بررسی دقیق میدانی نشان میدهد که هر دو مسیر، دستکم در شرایط کنونی، عملاً مسدود یا پرهزینهتر از آن هستند که به نتیجه مطلوب بینجامند.
از منظر نظامی، واقعیت این است که شکستن محاصره دریایی از طریق یک عملیات پرشدت نظامی، با توجه به برتری آشکار نیروی دریایی و هوایی آمریکا در منطقه، چندان در دسترس نیست. آمریکا با استقرار ناوگان پنجم خود در بحرین، برخورداری از پایگاههای متعدد منطقهای و توان لجستیک و اطلاعاتی گسترده، هرگونه تقابل مستقیم و گسترده دریایی را به گزینهای پرخطر برای ایران تبدیل میکند. چنین تقابلی نه تنها احتمال موفقیت پایینی دارد، بلکه میتواند هزینههای غیرقابل جبرانی بر کلیت توان دفاعی و اقتصادی کشور تحمیل کند.
از منظر دیپلماتیک نیز افق چندان روشنتر نیست. دولت ترامپ، مطابق آنچه در مواضع رسمی و شروط اعلامی نمایان است، دستیابی به هرگونه توافق را به پیششرطهایی گره زده است که پذیرش آنها برای ایران عملاً ناممکن مینماید. درخواست دسترسی آمریکا به اورانیوم غنیشده ایران، درخواست باز شدن بیقیدوشرط تنگه هرمز، و شروط دیگری که از عمق راهبرد فشار حداکثری برمیآیند، خطوط قرمزی هستند که هیچ دولتی در تهران قادر به عبور از آنها نخواهد بود. در چنین فضایی، میز مذاکره نه محلی برای توافق، که صحنهای برای تحمیل خواستههای یکجانبه میشود.
شوک هستهای: راه سوم و درسهای تاریخ
اما شاید راه سومی هم وجود داشته باشد؛ راهی که فراتر از دوگانه جنگ و مذاکره، معادلات را به شکلی بنیادین بازتعریف کند. این راه سوم، انجام یک آزمایش هستهای غافلگیرکننده است.
برای درک منطق این گزینه، باید به تجربه تاریخی رجوع کرد. در مه ۱۹۹۸، هند در اقدامی غافلگیرکننده سه آزمایش هستهای زیرزمینی را در سایت پوکران انجام داد. آتال بیهاری واجپایی، نخستوزیر وقت هند، بلافاصله طی یک کنفرانس مطبوعاتی تاریخی اعلام کرد که کشورش با موفقیت به «وضعیت دولت دارای سلاح هستهای» دست یافته است. آن اقدام، جهان را شوکه کرد؛ اما نتیجه آن، باز شدن فصلی کاملاً جدید در معادلات امنیتی جنوب آسیا و تثبیت موقعیت راهبردی هند بود. هند از یک قدرت منطقهای در حاشیه، به یک بازیگر هستهای با کارتهای تازه در دست تبدیل شد.
ایران امروز میتواند از این تجربه درس بگیرد. یک آزمایش هستهای، دیوار انتهای کوچه بنبست را نه با مذاکره فرسایشی، نه با جنگ پرهزینه، که با یک شوک راهبردی در هم میشکند. این اقدام، معادلات منطقه را به هم میریزد، نظم امنیتی مستقر را دچار آشفتگی میکند و موازنه قدرت را به نفع تهران تغییر میدهد. آشفتگیای سیاسی و امنیتی که ایران را از آنتروپی اقتصادی و امنیتی فعلی نجات میدهد و صفحه بازی را از نو میچیند.
از نظریه آشفتگی تا عمل راهبردی
این ایده را میتوان در چارچوب نظری نیز تبیین کرد. ایلیا پریگوژین، برنده جایزه نوبل شیمی و صاحب نظریه «ساختارهای گسستبخش»، نشان داد که در سیستمهای پیچیده، گاهی یک آشفتگی و بینظمی میتواند به پیدایش ساختارهای جدید و تغییرات کلان منجر شود. سیستمها زمانی که از تعادل دور میشوند، در آستانه یک نقطه گسست قرار میگیرند و در آن نقطه، یک تکانه کوچک میتواند کل نظم مستقر را فرو بریزد و نظمی نوین را جایگزین کند.
در عرصه سیاست بینالملل نیز منطق مشابهی حاکم است. بحرانهای امنیتی بزرگ، لرزههایی هستند که پوسته سخت نظم قدیمی را در هم میشکنند تا راه برای یک «نظم جدید» باز شود. آزمایش هستهای هند در ۱۹۹۸ دقیقاً چنین نقشی را ایفا کرد: پوسته نظم عدم اشاعه را شکست، آشفتگی آفرید، اما نهایتاً هند را به جایگاهی جدید رساند. ایران نیز میتواند با ایجاد یک شوک راهبردی مشابه، نه تنها از بنبست کنونی خارج شود، بلکه معماری جدیدی از قدرت و امنیت در خاورمیانه پایهگذاری کند.
سخن پایانی
تصمیمگیری در لحظات سرنوشتساز تاریخ، همواره با انتخابهای دشوار همراه است. ایران امروز در یکی از همین لحظات ایستاده است. ماندن در وضعیت فرسایشی «نه جنگ، نه صلح» به معنای پذیرش تدریجی زوال است. گزینه نظامی پرشدت، هزینههایی دارد که شاید کشور توان پرداخت آن را نداشته باشد. گزینه دیپلماتیک نیز با شروط تحقیرآمیزی گره خورده که پذیرش آنها به معنای واگذاری برگهای برنده است.
در این میان، گزینه سوم _ آزمایش هستهای _ هرچند با ریسکهای بزرگی همراه است، اما میتواند آشفتگی خلاقانهای بیافریند که نظم کهنه را فرو ریزد و مسیر تازهای بگشاید. این، پتکی برای شکستن دیوار بنبست است. پرسش این است که آیا تهران آماده چکشزدن است؟