برخورد فرمانده با سربازی که او را در خط مقدم جبهه بازداشت کرد

نوجوان بودم و در حال و هوای نوجوانی و غرور اولیه جوانی. جویای اسم و نام ، اولین باری بود که این توفیق را یافته بودم که در جبهه های نبرد حق علیه باطل شرکت کنم پس از طی اموزشهای لازم و با ترفندی خاص (چون به علت سن کم مانع حضورم در جبهه ها میشدند) بالاخره به همراه گروهی از همشهریان و دوستانی که عمدتا سن و سالی بیشتر از من داشتند و هر کدام تجربه یک یا چند بار حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل را داشتندراهی جبهه گردیدیم .


شور و شوقی عجیب همراه با احساس غرور و موفقیت در خود احساس میکردم ونسبت به دوستان هم سن و سال و همکلاسیهایم احساس تفاخر و بزرگ بودن داشتم .
اما همچنان در تفکرات نوجوانی و غرور ان دوران غرق بودم
پس از اعزام در قالب سپاهیان حضرت محمد(ص) مدتی را در پادگانی در امیدیه بودیم و سپس در قالب گردان ابوذر لشکر المهدی سامان دهی شدیم و عازم خط مقدم در منطقه خرمشهر و پشت رودخانه اروند گردیدیم.
همانطور که گفتم اکثر همسنگرانم را رزمندگانی تشکیل داده بودند که هر کدام یک یا چند نوبت در جبهه ها حضور داشتند و معمولا هنگام بیکاری و شبها هر کدام خاطراتی از خود و کارهای جالبی که در دوره های قبل انجام داده بودندرا تعریف میکردند که برای من بسیار جالب بود و من نیز به این فکر بودم که ای کاش فرصتی فراهم شود تا من هم بتوانم خاطرات خوب ، جالب و جلب توجه کننده برای دیگران داشته باشم.اخر نوجوان بودم و جویای شهرت
: دوستان هر کدام خاطره ای تعریف میکرد،یکی از خاطره اسارت چند مزدور عراقی در هنگام شناسایی میگفت آن دیگری از زرنگی خودش در رفتن پنهانی شبانه به سنگرتدارکات عراقی ها و دستبرد زدن به کمپوتها و کنسروها و اغذیه انان میگفت .رزمنده دیگری از چگونگی شکستن محاصره دشمن در عملیاتی که حضور داشته بود میگفت و ان دیگری از اینکه یک بار فرمانده ای را هنگام ورود به خط جهت سرکشی به علت بلد نبودن اسم رمز یک شب بازداشت کرده بود خاطره تعریف میکرد و رزمنده ای از منهدم نمودن چندین سنگر دفاعی و تانک دشمن در عملیاتهای قبلی میگفت
خلاصه وقت استراحت و بیکاری ما پس از خواندن نمازهای مستحبی و دعا و قران به گوش دادن به خاطرات رزمندگان قدیمی میگذشت و این خاطرات چقدر برای من که اولین حضورم بود جالب و زیبا و البته غرور انگیز بود .
دایم به این فکر بودم که من چه خاطره جالبی میتوانم داشته باشم که در برگشتن برای دوستانم تعریف کنم و یا در نوبتهای بعدی اعزام اگر سالم برگشتم و مجددا قسمت حضور در جبهه ها نصیبم شد برای دیگران تعریف کنم.
قبل از عملیات بود ولی اطراف ما و در خط مقدم که ما حضور داشتیم چندان خبری نبود به واسطه وجود اروند رود بین مواضع ما و دشمن و فاصله زیاد تنها بعضی وقت ها صدای خمپاره یا شلیک توپ و شبها گاهگاهی صدای تیربارها و قناسه سکوت و ارامش خط را میشکست (ارامش قبل از طوفان حکمفرما بود)
قبل از ورود به خط مقدم پست ایست و بازرسی بود که در اختیار ما بود و ما دو نفر به دو نفر هر دو ساعت در این پست نگهبانی میدادیم و وظیفه ما این بود که از ورود و خروج افراد غریبه و ناشناس به خط جلوگیری کنیم ،به جز کسانی که اسم رمز را میدانستند و اعلان میکردند .
همانطور که گفتم قبل از عملیات بود و غواصان و رزمندگان و بچه های اطلاعات و عملیات لشکر برای شناسایی مواضع دشمن شبها به آن سمت اروند میرفتند و صبح ها قبل از طلوع افتاب برمیگشتند .این رزمندگان در هنگام عبور از پست نگهبانی ما اسم رمز را میگفتند و مجددا هنگام برگشتن از عملیات شناسایی با گفتن اسم رمز از ایستگاه بازرسی ما میگذشتند و رسم اینگونه بود که دوستان ما هنگامی که پست نگهبانی را به شیفت بعد تحویل میدادند برای مواظبت بیشتر به انها اعلان میکردند که امشب چند نفر از بچه های شناسایی و عملیات از پست بازرسی عبور نموده اند تا هنگام برگشت با مشکلی مواجهه نشوند
. ان روزنوبت شیفت دادن ما در پست ایست و بازرسی بین ساعت 10 تا 12 بود و من به اتفاق یکی از دوستانم بنام افضل زارع که در عملیات کربلای5به فیض عظمای شهادت رسید مشغول نگهبانی بودم ،همه چیز آرام بود و از شیفت قبل هم که سوال نمودیم گفتند دیشب کسی از خط عبور نکرده است .
طبق معمول همه چیز ارام و تقریبا کسل کننده بود و ما دو نفر نیز یکی در اتاقک پشت سنگر استراحت میکرد و دیگری نگهبانی میداد
در همین حال و هوا بودم که ناگاه مشاهده نمودم دو نفر به مقر ایست و بازرسی نزدیک میشوند خوب که نزدیک شدند ایست دادم، ایستادند ،از ایشان اسم رمز را سوال کردم
اسم رمز را اشتباه گفتند،قیافه ای خسته اما ساده و صمیمی داشتند با ظاهری موجه و با وقار، وبا لبخندی که بر لب داشتند و ارامش خاطری که در وجودشان احساس کردم به نظر نمی امد که جاسوس و یا غریبه باشند .
یک لحظه خاطرات دوستان و نقل قولهایی که میکردند از ذهنم گذشت با خود گفتم فرصت خوبی برای نشان دادن خود است این دو نفر را دستگیر میکنم اگر غریبه و یا جاسوس باشند که کاری بزرگ انجام داده ام و اگر هم از نیروههای خودی باشند با توجه به بلد نبودن اسم رمز ماموریت محوله را به خوبی انجام داده ام و قابل تشویق هستم
و از این به بعد من نیز خاطره و چیزی برای گفتن خواهم داشت .


این فکر که در عالم نوجوانی از ذهنم خطور کرد لوله اسلحه را به طرف ان دو نفرگرفته ایست داده و دوباره اسم رمز را سوال کردم که مجدد با لبخند اسم رمز قبلی را تکرار کردند،هم کمی ترسیدم و هم بیشتر مشکوک شدم ،افضل را صدا زدم و جریان را گفتم و گفتم که من به اینها مشکوک هستم و بایستی دستگیرشان نماییم پس از تفتیش بدنی و اینکه متوجه شدیم اسلحه همراه ندارند انها را به اتاق پشت ایست و بازرسی هدایت کرده و درب اتاق را بستیم و به اصطلاح ان دو نفر را دستگیر کردیم .ولی چیزی که خیلی برایم جالب بود عدم مقاومت ایشان و ارامش توام با لبخندشان بود
. به هر صورت پس از دستگیری، افضل زارع سریعا رفت تا به فرماندهی خبر دهد و من نیز ،هم مشغول نگهبانی بودم هم ان دو نفر را می پاییدم و مواظب بودم که مثلا فرار نکنند ولی انگار نه انگار که ایشان دستگیر شده اند و بایستی برای فرار تقلا و کوشش کنند در همان محل تکه کاغذهایی که به همراه داشتند را باز کرده و بدون توجه به هیچ چیزی مشغول صحبت و گفتگو با هم بودند و من نیز چون تنها شده بودم بیشتر نگران شده و اسلحه را به حالت اماده باش کامل از ضامن خارج کرده و از دور مراقب رفتار ایشان بودم ولی جرات نزدیک شدن به انها را هم نداشتم اخر من یک رزمنده کم سن و سال و کم تجربه ولی انان مشخص بود علی رغم تمام متانت ،انسانهایی با تجربه و جنگ ازموده بودند .
به هر جهت، پس از گذشت مدتی که فکر کنم کمی بیش از یک ساعت بود ولی برای من به اندازه یک عمر طول کشید فرمانده ما شهید علی احمدی به پست نگهبانی امد، از من چگونگی قضیه را پرسید، گفتم به دو نفر مشکوک شدیم و چون اسم رمز را اشتباه گفتند انها را بازداشت کردیم و ان دو نفر را به ایشان نشان دادیم.
شهید احمدی به محض دیدن ایشان سریع به طرفشان رفت و با انهادست داد و روبوسی و احوال پرسی گرم و صمیمی نمود و سریعا من را خواست من از این برخورد و رفتار تعجب نمودم و سریعا پی بردم که چه دسته گلی به اب داده ام حتما این دو نفر از مسولین لشکر یا خط بوده اند و من نمیشناختم و اینگونه رفتار کردم ولی باز در دلم کمی خوشحالی بود که میتوانستم در جمع دوستان اعلان کنم که من فلان فرمانده یا مسئوول را بازداشت نموده ام شاید هم مورد تشویق قرار گرفتم ،
هنگامی که به نزد انها امدم فرمانده خودم به یکی از نیروهها که همراهش بود دستور بازداشت من را صادر کرد و با ناراحتی گفت که چکار نمودی مگر این برادران را نمیشناسی چرا بچگی کردی؟من نیز که رنگ از رخسارم پریده بود گفتم نه ،به خدا نمیشناسم و اسم رمز را هم که سوال کردم اشتباه جواب دادند، نگهبانان قبلی هم به ما نگفته بودند که کسی برای شناسایی رفته است .
در حالی که ترس در چشمانم موج میزد و نگران و هراسان بودم و از بازداشت شدن میترسیدم و آماده باز داشت شدن بودم ،یکی از همان دو نفر که متوجه حالت و وضعیت و رنگ پریدگی و ترس من شده بود با همان لبخند امد و مرا در اغوش گرفت و دلداری داد و به فرمانده گفت: اخر چرا عصبانی میشوید این نوجوان بسیجی که کار خلافی انجام نداده و وظیفه اش را به خوبی انجام داده است، مقصر مابودیم که اسم رمز را درست نگفتیم و خودمان را هم معرفی نکردیم هر چند معرفی هم میکردیم ما را نمیشناخت.
خلاصه چند دقیقه ای من را پهلوی خودبا صمیمیت نشاندند تا ارام شوم
من که کمی راحت شده بودم و اعتماد به نفس پیدا کرده بودم سوال کردم مگر اینها چه کسانی هستند تاحد اقل بشناسمشان .
شهید احمدی گفت این برادران از فرماندهان اطلاعات و عملیات و شناسایی هستند و تو با این کارت بی جهت وقت با ارزش این عزیزان را گرفتی .
گفتم آخر چگونه ممکن است فرمانده باشی ولی رمز عبور را ندانی! و چگونه از پست ما رد شده اند که کسی متوجه عبورشان نشده است؟
یکی از همان برادران با ارامش برایم توضیح دادکه ما دو شب پیش به قصد شناسایی به ان سمت اروند رفتیم و بنا بر این بود که مانند هر دفعه قبل از طلوع افتاب برگردیم اما این بار کارمان طول کشید و مجبور شدیم این دو شبانه روز در همان سمت اروند جهت انجام امور اطلاعات و عملیات و شناسایی بمانیم هر چند با سختی و مشقت زیاد، و به همین خاطر رمز عبور را نمیدانستیم و رمز عبور قبل را گفتیم و احتمالا چون شیفتهای قبل فکر کرده اند که بچه های شناسایی طبق روال معمول برگشته اند اعلان کرده اند که کسی برای شناسایی نرفته است و همین باعث اشتباه شما شد .
گفتم سوالی برای من مطرح شد که بیشتر به شما مشکوک شدم .جریان این کاغذها که در کف اتاق پهن نموده و بر روی ان بحث مینمودید چه بود؟با خنده گفتند چیز خاصی نبود اطلاعات و نقشه هایی بود که در این دوشبانه روز تهیه کرده بودیم وقتی دیدیم فعلا در اینجا مهمان شما هستیم فرصت را غنیمت شمرده و به دور از سر و صدا و هیاهو به تحلیل و بررسی نقشه ها پرداختیم .آخه هم زمان کم بود و این زمان هم غنیمت و هم اینکه میتوانستیم در این مکان با ارامش و بدون دغدغه خاطر و مزاحمتها و پرس و سوال دیگران به کار خود برسیم .
پس از مدتی استراحت با حلالیت طلبیدن خداحافظی نموده و رفتند.
و من اکنون که پس از چندین سال این خاطره را مرور میکنم تازه متوجه میشوم که مدیریت جهادی چیست و چگونه رزمندگان ما در دوران دفاع مقدس از این تفکر و مدیریت جهادی بهره می جستند که موجب سربلندی و موفقیت رزمندگان میشد .اقدام آن برادران رزمنده در شناسایی که با وجود کمبود امکانات و نداشتن غذا وقتی دیدند نیاز است کار شناسایی به جای یک شب دو شبانه روز طول بکشد و جهت رضای خدا این سختی را تحمل کردند و کار را دقیق انجام دادند همین مدیریت جهادی است .همینکه در اوج خستگی و بی خوابی بر اعصاب خود مسلط بودند و با خوشرویی با یک سرباز و نگهبان برخورد نمودند هر چند میتوانستند برخورد محکمی داشته باشند، خود درس دیگری از مدیریت جهادی است و اینکه از حد اقل وقت و امکانات حد اکثربهره و استفاده را نمودند و در همان مدت اندک حضور از وقت استفاده نموده و به بررسی نقشه ها پرداختند خود بزرگترین درس برای یک مدیر جهادی است
به امید روزی که تمام مدیران جامعه ما مدیران جهادی در حوزه مدیریتی و خدمتی خود باشند و خود را از مردم و از جنس مردم بدانند و میز مدیریتشان باعث غرور و تفاخر و خودبرتربینی نگردد

نویسنده و راوی: سید مجتبی علوی اردکانی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *